روزی رسان کیست؟
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳۱  

از حضرت سلیمان نقل است که:

از کنار برکه ای می گذشتم. دیدم غورباقه ای دهان خویش را باز کرده است. مورچه ای که دانه ی گندمی به دهان داشت وارد دهان غورباقه شد. غورباقه دهان خود را بسته و به زیر آب رفت. در نزدیکی سنگی زیر آب دهان را به اندازه ی حفره ی کوچکی باز کرد و مورچه دانه را به کرمی که زیر آب و درون آن سنگ زندگی می کرد رساند. سپس غورباقه به روی آب آمده و مورچه را به خشکی رسانید.

با خود گفتم که عجب روزی رسانی است خدا. حتی کرمی که درون سنگی زیر آب زندگی می کند را روزی می دهد.

«انّ الله هو الرزاق ذوالقوه المتین»


کلمات کلیدی:
 
بچه های شر
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩  

 دو تا برادره آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن، دیگه هروقت هرجا یک خراب کاریی میشده، ملت میدونستن زیر سر این دوتاست.

خلاصه آخر بابا ننشون شاکی میشن، میرن پیش کشیشِ محل، میگن:‌ تورو خدا یکم این بچه‌های مارو نصیحت کنید،‌ پدر مارو درآوردن.

کشیشه میگه: ‌باشه، ولی من زورم به جفتِ اینا نمیده، باید یکی یکی بیاریدشون.

خلاصه اول داداش کوچیکه رو میارن، کشیشه ازش میپرسه: پسرم، ‌می‌دونی خدا کجاست؟

پسره جوابشو نمی‌ده، همین جور در و دیوار ر و نگاه می‌کنه.

باز یارو می‌پرسه: پسرجان، می‌دونی خدا کجاست؟ دوباره پسره به روش نمیاره.

خلاصه دو سه بار کشیشه همینو می‌پرسه و پسره هم بروش نمیاره،

آخر کشیشه شاکی میشه، داد میزنه: بهت گفتم خدا کجاست؟!

پسره می‌زنه زیر گریه و در میره تو اتاقش، در رو هم پشتش می‌بنده.

داداش بزرگه ازش می‌پرسه: چی شده؟

پسره میگه: بدبخت شدیم! خدا گم شده، همه فکر می‌کنن ما برش داشتیم


کلمات کلیدی:
 
نوشته های پشت تریلی
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩  

 مجموعه نوشته های پشت تریلی های جاده:

1-به حرمت اشک مادر توبه کردم

2 -دانی که چرا راز نهان با تو نگفتم / طوطی صفتی طاقت اسرار نداری

-3 -بوق نزن شاگردم خوابه

4 -بی تو هرگز............باتو؟؟؟؟عمرا

5 -از عشق تو لیلی...........رفتم زیر تریلی(واسه گریسکاری)

6 -اگه می تونی این تابلو رو بخونی یعنی فاصلت خیلی کمه فاصله رو رعایت کن

7- دنبالم نیا اسیرم می شی

8 -گشتم نبود ............نگرد نیست

9 -سر پایینی برنده سر بالایی شرمنده


کلمات کلیدی:
 
عشق یعنی چی؟
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩  

عشق از زبان بچه های 4 تا 8 ساله

گروهی متخصص و محقق در یک تحقیق سوالی ازگروهی کودک خردسال پرسیده بودند که پاسخهای که بچه ها دادند عمیق تر و متفکرانه تراز تصورات بود .
سوال این بود :
معنی عشق چیست ؟؟؟


بیلی – 4 ساله ..... وقتی کسی شما رو دوست داره ! اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه. وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده .

زبکا – 8 ساله ..... مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه وناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش آرتروز گرفتن .این عشقه

کارل – 5 ساله ..... عشق موقعیکه دختره عطر میزنه و پسره هم ادکلن !و دو تای می رن بیرون تا همدیگرو بو کنن ..

کریستی -6 ساله ..... عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما .

دنی – 7 ساله ..... عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه .

تری – 4 ساله ..... عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره .

امیلی – 8 ساله ..... عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می زنید .مامان بابای من دقیقا اینجورین.

بابی – 7 ساله ..... عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی.

نیکا – 7 ساله ..... اگه میخوای دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی.

نوئل -7 ساله ..... عشق اون موقعس که تو به پسره می گی از تی شرتش خوشت اومده بعد اون هر روز همونو بپوشه .

تامی -6 ساله ..... عشق مثله یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن .

کیندی – 8 ساله ..... موقع تکنوازی پیانو .من تنهای روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول میخوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو میکرد . من دیگه نترسیدم .

کلر -6 ساله ..... مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره .

الین – 5 ساله ..... عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا .

گریس – 7 ساله ..... عشق زمانیه که مامان بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره .

لورن – 4 ساله ..... می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی خودشو میده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره .

کارل – 7 ساله ..... وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های کوچولویی خارج می شن .

مارک – 6 ساله ..... دوست داشتن اون وقتی هست که مامان صدای بابا رو موقع دستشوی می شنود ولی به نظرش چندش آور نمیاد.

حالا لطفا نظر خودتو بگو.

واقعا عشق یعنی چی؟

نظراتتون رو برام بذارید اگه قابلیت انتشار داشته باشه توی یه مطلب همه رو میذارم.


کلمات کلیدی:
 
سیاست یعنی چی؟(طنز)
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩  

این فقط طنز هست که یکمی بخندیم خیلی به خودتون نگیرید یا

خیلی به واقیعت ربطش ندید چون هیچ ربطی به واقیت نداره...

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدرجان! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟

پدرش فکری می کنه و می گه: بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی. من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.

پسر نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادرکوچکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرورفته و هرکاری می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره توی اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده و داره ترتیب اون رو می ده. می ره و سرجاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.

فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟

 پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پابرهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه.


کلمات کلیدی:
 
ایمیل از دیار باقی
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩  

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است.


تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند. نامه را مینویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرست .

در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاکسپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند.

اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد. پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را نقش بر زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:


گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش اینجا هم کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می آید میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته .
من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه .
وای چه قدر اینجا گرمه!!


کلمات کلیدی: