عشق من
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳۱  

باز هم یک روز دیگر بدون تو گذشت بدون تو گذشت اما چه سخت.

ای که در بیشه ی تنهایی ام تنها ترین ستاره ی آسمانی. ای که هر تپش قلبم با تمام وجود تو را زمزمه می کن. تو را دوست می دارم.

دوست می دارم تو را به وسعت آبی آسمان ها و زلالی دریاها.

تو را دوست می دارم به تعداد ستارگان آسمان.

تو را دوست می دارم این صدای بغض سینه ام نیست بلکه این فریاد هر تپش قلبم است.

بدون تو و دور از تو لشکر بی رحم تنهایی مرا در می نوردد. خواب ها و رویاهایم همچون تصویری روی آب می ماند که تا می خواهم سطح آب را بنگرم امواج ناجوانمرد باد، آب و سطح آن را حرکت می دهد و تصویر را خراب می کند آبی که روی آن تصویر توست.

آرزویم یک لحظه دیدار توست و بهترین لحظه ی زندگیم نوشیدن جرعه ای از چشمه ی گوارای نگاهت!

ای تنهاترین خورشید شب های تاریکم بدون تو دلم شکسته. آنقدر شکسته و خورد شده که دیگر نمی توان به آن دل گفت. تکه های شکسته دلم را دور نمی ریزم به این امید که روزی خواهی آمد و با جادوی مهرت این تکه ها را یکی کرده و باز هم خانه ی خود را در آن بیارایی.

به امید روزی که دست های تنهایم با دستان پر مهرت پر شود و صدای دلنشینت آواز دل انگیز لحظاتم و نگاه نافذت نوشیدنی ترین نوشیدنیم و روزی که گرمای وجودت سرمای درونم را تسلی بخشد.

ای دریای بی کران وجودم به امید روزی که ساحل زندگی را با هم قدم بزنیم.

نویسنده: سامان


کلمات کلیدی: عشق من
 
حلول ماه رمضان ماه میهمانی خدا مبارک
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳۱  

حلول ماه رمضان ماه میهمانی خدا مبارک

چه عزیز میهمانی که در آن میزبان خداست

چه عزیز ماهی است که در آن قرآن کریم نازل شده

 چه مبارک ماهیست که در آن شبی است که معادل هزار ماه ارزش داره

چه ماه میمونی است که در آن حتی خوابیدن هم عبادت محسوب می شود

چه خرم ماهیست که تلاوت یه آیه از کلام الله مجید در آن معادل ختم قرآن است

چه ماه خوبیست که نام این ماه از اسما خداند است

چه خجسته ماهیست که در آن شیاطین غل و زنجیرند

چه سنگین ماهیست که دعا ها سبک تر به آسمان می روند

چه دلچسب ماهیست که در آن سر نوشت یکسال حیاتمان به مهر و امضای صاحبان حضرت بقیه الله می رسد

چه شیرین ماهیست که مومنین برادرانشان را افطاری می دهند

چه فرخنده ماهیست که رهبر عزیزم برای برپایی نماز جمعه پیش نماز یکی از نمازهای جمعه این ماه است


 
مهمانیه خدا
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳۱  

کی هست بگه مهمونی بده؟! آره خوب بستگی داره موضوع مهمونی چی باشه صاحب مهمونی کی باشه مهموناش کیا باشن

یه مهمونی خیلی خوب شروع شده که صاحبش خود خداست. آره باور نمی کنی خود خودشه همونی که همیز رو به ما داده. همونی که هر چی داریم و نداریم مال اونه

حالا مهمونا کی هستن؟ مهمونای این مهمونی همه بنده های خدا هستن که هرکس به اندازه ی وسعش می تونه از مهمونه فیض ببره یا بهتر بگم لذت ببره

این مهمونی یه فرق بزرگ دیگه با همه ی مهمونیای دیگه داره اونم اینه که لوازم پذیرایی از مهمونا غذاها یا نوشیدنی ها نیست. پذیرایی ها به درد روح آدما میخوره. برای حظ معنوی در نظر گرفته شده

این پذیرایی ها انقدر زیاده که تموم بشو نیست بنابراین هر کس هر چقدر می خواد و می تونه بخوره

توی این مهمونیه قشنگ یادتون نره کسایی رو که دیگه نیستن تا توی این مهمونیه با شکوه شرکت کنن. یادتون نره کسایی رو که براشون کارت دعوت فرستاده نشده. انقدر بزرگ باشید تا از بزرگ بزرگا بخواید تا از همه دعوت به عمل بیاره و به همه ظرفیت بده

راستی داشت یادم می رفت من کمترین رو هم به رسم رفاقت فراموش نکنین

یه خواهش مهم دیگه ه م دارم. یادتون نره برای ظهور صاحبمون دعا کنین

اللهم عجل لولیک الفرج


کلمات کلیدی: رمضان ،مهمانی خدا
 
تعارف از نوع ایرانی (طنز)
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳٠  

یه روز یه یکی میره خونه رفیقش. وقتی میخواد بلند بشه بره رفیقش

میگه حالا که ظهره نهار رو بخور بعد برو. یکی میگه: باشه . نهار رو

میخوره بلند میشه که بره رفیقش میگه آخه با معده پر کجا میری ؟ یه

چرت بزن بعد برو. یکی میگه باشه .یه چرت میزنه بعد بلند میشه که بره

رفیقش میگه بشین یه دست تخته بزنیم بعد برو. میگه باشه. یه دست

تخته میزنه بعد بلند میشه بره رفیقش میگه الان که شب شده شام رو

بخور بعد برو. یکی میگه باشه. شام رو میخوره بعد بلند میشه بره

رفیقش میگه این موقع شب کجا میخوای بری ؟ بخواب صبح برو. یکی

میگه باشه. میخوابه صبح بلند میشه بره رفیقش میگه صبحانه چی؟

یکی میگه نه دیگه مرسی زن و بچه تو ماشین منتظرن!!!!



کلمات کلیدی:
 
اگه کسی...
ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳٠  

اگه یک روز کسی بهت گفت که دوست دارم توسعی نکن بهش بگی دوسش داری

اگه گفت عاشقته سعی نکن عاشقش باشی

اگه بهت گفت همه زندگیش تویی سعی نکن همه زندگیت باشه


 

 

 

 

چون یک روز میاد و بهت میگه که ازت متنفرم

اونوقت تو نمی تونی ازش متنفر باشی

 


کلمات کلیدی:
 
اگه دیدی
ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳٠  

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد میشی برمیگرده نگات میکنه،بدون براش مهمی
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می افتی برمیگرده با عجله میاد به سمتت،بدون براش عزیزی
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میخندی برمیگرده نگات میکنه بدون براش قشنگی.
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه میکنی باهات اشک میریزه،بدون دوستت داره.
اکه یکی رو دیدی که وقتی داری با یکی دیگه حرف میزنی ترکت میکنه بدون عاشقته.


کلمات کلیدی:
 
فریاد تنهایی
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳٠  

فریادهای تنهاییم را جز باد کسی نشنیده است

اکنون در فریادهاییم

تو را صدامی زنم

در کوچه ی دلت قدم میزنم وهوایش را بارانی میکنم

شب را به مهمانی چشمانت می آورم

تا مرا همراه ستارگان شب بپذیری


 
دل من
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳٠  

دل من محکمه ایست که به من می گوید همه را دوست بدار به همه خوبی کن و اگر بد دیدی دل به دریای محبت بزن و بخشش کن

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

(  دکتر علی شریعتی)


کلمات کلیدی: دکتر شریعتی
 
ساختن نردبان با مشکلات
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳٠  

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و زیاد زجر نکشد.
مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و بیرون آمد
.
نتیجه اخلاقی: مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود.


کلمات کلیدی:
 
عشق دلیلی ندارد
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳٠  

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود  ازش پرسید

چرا دوستم داری ؟ واسه چی عاشقمی؟پسر گفت :دلیلشو نمیدونم

...اما واقعا دوستت دارم دختر:تو هیچ دلیلی رو نمیتونی عنوان کنی...

 پس چطور دوستم داری؟چطور میتونی بگی عاشقمی؟

من جدا دلیلشو نمیدونم اما میتونم بهت ثابت کنم .دختر:ثابت کنی!نه من

دلیلتو میخام .پسر:باشه ...باشه...میگم...چون تو خوشگلی"صدات گرم و

خواستنیه "همیشه بهم اهمیت میدی"دوست داشتنی هستی"به خاطر

لبخندت .دختر از جواب اون خیلی راضی و قانع شد .متاسفانه چند روز بعد

اون دختر تصادف وحشتناکی کردو به حالت کما رفت.

پسرنامه ای کنارش گذاشت با این مضمون :عزیزم گفتم،بخاطر صدای گرمت

عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی،میتونی؟

نه!پس من دیگه نمیتونم عاشقت بمونم گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و

مراقبت کردن هات دوستت دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی

،پس منم نمیتونم دوست داشته باشم. گفتم واسه لبخندات،برای حرکاتت

عاشقتم اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم

عاشقت باشم اگه عشق همیشه یه دلیل  میخوادمثل همین الان پس دیگه

برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟!

نه!معلومه که نه!

پس من هنوز هم عاشقتم!

عشق واقعی هیچوقت نمی میره

این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره

عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

ولی عشق کامل و پخته میگه :بهت نیاز دارم چون دوستت دارم

 سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت واردبشه

 

اما قلب حکم میکنه که چه شخصی در قلبت بمونه"


کلمات کلیدی:
 
خدای حکیم
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳٠  

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
 
خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی
ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:

خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم


کلمات کلیدی: خدای حکیم
 
چگونه می توانم مثل تو باشم؟!!
ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳٠  

مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد، کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند. سنگ زیبایی درون چشمه دید. آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد.

در راه به مسافری برخورد کرد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود. کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد.

مرد گرسنه هنگام خوردن نان، چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد. نگاهی به زاهد کرد و گفت: «آیا آن سنگ را به من می دهی؟» زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد.

مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. او می دانست که این سنگ آنقدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا آخر عمر در رفاه زندگی کند، بنابراین سنگ را برداشت و باعجله به طرف شهر حرکت کرد.

چند روز بعد، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت: «من خیلی فکر کردم، تو با این که می دانستی این سنگ چه قدر ارزش دارد، خیلی راحت آن را به من هدیه کردی.» بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت: «من این سنگ را به تو برمی گردانم ولی در عوض چیز گران بهاتری از تو می خواهم. به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم؟»


کلمات کلیدی:
 
بهار دلم دوستت دارم
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳٠  

به گل طعنه زدم من، به این عشق، که تو فصل بهاری

                                        به غم طعنه زدم من، به این عشق، که تو عشقو میاری

بهار پشت زمستون، پس از تو، برام قصه ی غم داشت

                                       نبودی که نبودی، پس از تو، بهارم تو رو کم داشت...

.............................................................................................................

چه کوتاه چه بلند همیشه دوست دارم...


کلمات کلیدی: بهار ،دل ،دوست داشتن
 
چشم های همیشه بارانی
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٩  

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

 

آری با تو هستم ...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

 و حتی یک بار هم نپرسیدی،

 چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!


کلمات کلیدی: تنهایی ،چشم بارانی
 
چت با خدا
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٩  

گفتم: خسته‌ام
گفتی:
لاتقنطوا من رحمة الله
.:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.

گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره
گفتی:
ان الله یحول بین المرء و قلبه
.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم
گفتی:
نحن اقرب الیه من حبل الورید
.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16)::.

گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!
گفتی:
فاذکرونی اذکرکم
.:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفتی:
و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
.::
تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::.

گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟
گفتی:
واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
.:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::.

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره‌ کنی تمومه!
گفتی:
عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
.:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟
گفتی:
ان الله بالناس لرئوف رحیم
.:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143)::.

گفتم: دلم گرفته
گفتی:
بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
.:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::.

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله
گفتی:
ان الله یحب المتوکلین
.:: خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره (آل عمران/159) ::.

گفتم: خیلی چاکریم!
ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که:

و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن (حج/11)::.

گفتم:...
دیگه چیزی برای گفتن نداشتم


کلمات کلیدی:
 
عشق از جنس فاطمه(س)
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۸  

عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی شعله به خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنى صبر در هنگام خشم
عشق یعنى جاى سیلى روى چشم
عشق یعنى قلب چون آئینه اى
جاى میخ در به روى سینه اى
عشق یعنى انتظار منتظر
سینه اى مجروح از مسمار در
عشق یعنى گریه هاى حیدرى
دخترى دنبال نعش مادرى
عشق یعنى طاعت جان آفرین
ردخون سینه بر روى زمین


کلمات کلیدی: عشق فاطمی ،فاطمه ،زهرا
 
سلام آقا
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۸  

سلام آقا دلم تنگ است امروز                            برایم ناله آهنگ است امروز

دروغ و کفر معیار بزرگی است                        چه گویم حرف حق ننگ است امروز


گروهی در زمین تندیس حقند                           
جواب حرف حق سنگ است امروز

کجا این بنده در چنگال نفس است                      اسیر قوم صد رنگ است امروز

زمانی خوب بودن آدمی بود                             برای بد شدن جنگ است امروز

بیا آقا عدالت گستری کن                                 که پای عدلمان لنگ است امروز

 

اللهم عجل لولیک الفرج


کلمات کلیدی: آقا ،امام زمان ،عدل
 
حکمت خدا
ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢  

گنجشک با خدا قهر بود.......روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.....
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...


کلمات کلیدی: حکمت
 
خدایا شرمنده ام
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢  

خدایا شرمنده ام

خدایا شرمنده ام که در برابر نعمت هایت شکر گزار نیستم.

خدایا شرمنده ام که در برابر دستوراتت اطاعت پذیر نیستم.

خدایا شرمنده ام که در برابر بزرگیت خاشع نیستم.

خدایا شرمنده ام که در برابر اولیا ات مهربان نیستم.

خدایا شرمنده ام که در برابر دشمنانت قاطع نیستم.

خدایا شرمنده ام که به اندازه ی زیبایی هایی که به من دادی زیبا نیستم.

خدایا شرمنده ام که از دروغ به دور نیستم.

خدایا شرمنده ام که در انجام واجباتت مصر نیستم.

خدایا شرمنده ام که در دوری از محرماتت محکم نیستم.

خدایا شرمنده ام که برابر مستحباتت علاقه مند نیستم.

خدایا شرمنده ام که در برابر یگانگی ات یک رو نیستم.

خدایا شرمنده ام که از ریا عاری نیستم.

خدایا شرمنده ام که برابر بخشندگیت مهربان نیستم.

خدایا شرمنده ام که در استادیت شاگرد نیستم.

خدایا شرمنده ام که در برابر حکمتت تابع نیستم.

خدایا شرمنده ام که در مولاییت بنده نیستم.

خدایا شرمنده ام که که با همه هستم و با تو نیستم.

خدایا شرمنده ام که با ناچیزیم بنده ات نیستم.

خدایا شرمنده ام که همه ی چیزهایی که فکر می کنم هستم، نیستم.

خدایا شرمنده ام که همه ی چیزهایی که باید باشدم نیستم.

خدایا شرمنده ام که معشوق تویی و عاشقت نیستم.

خدایا شرمنده ام که مقصود تویی و به راهت نیستم.

خدایا شرمنده ام که به اندازه ی کافی شرمنده ات نیستم.

خدایا شرمنده ام که با تمام خوبی هایت خوب نیستم.

خدایا شرمنده ام که با تمام زیبایی قرآنت رحل آن نیستم.

خدایا شرمنده ام که با تمام زیبایی آسمانت باران آن نیستم.

خدایا شرمنده ام که با تمام این ها باز هم دخیل به کوی تو بستم.

به قلم: سامان


کلمات کلیدی: خدا ،شرمندگی
 
یازده عمل شیطان کوب
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢  

روزی پیامبر(ص) شیطان را در مسجد الحرام دید، پیش او رفت و گفت: «ای نفرین شده، چرا ناراحتی؟».

شیطان گفت: «از دست تو و امت تو ناراحتم».

حضرت فرمود:«چرا از من ناراحتی؟»

شیطان گفت: «چون این همه تلاش می‌کنم که مردم را گمراه کنم،ولی تو در قیامت از آنها شفاعت می‌کنی و تمام زحمات مرا به هدر می‌دهی،به همین جهت با تو دشمنم و از تو بدم می‌اید».

حضرت فرمود: «از دست امتم چرا ناراحتی؟»

شیطان گفت: امت تو خصوصیاتی دارند که امتهای دیگر ندارند:

اول: وقتی به هم می‌رسند،سلام می‌کنند؛سلامی که اسم خداست و من از این اسم می‌ترسم.

دوم : چون همدیگر را می‌بینند،به یکدیگر دست می‌دهند و تا دست‌هایشان از هم دور نشده است، گناهانشان بخشیده می‌شود.

سوم: وقتی غذا می‌خورند،«بسم الله…» می‌گویندو این باعث می‌شود، دیگر نتوانم غذا بخورم و گرسنه بمانم.

چهارم:بعد از غذا خوردن«الحمدلله» می‌گویند.

پنجم:هر زمان که نام تو آورده شود،بلند صلوات ختم می‌کنند و آنقدر ثواب آن زیاد است که من فرار می‌کنم.

ششم: زمانی که می خواهند کاری کنند،«ان شاء الله» می‌گویند و به همین دلیل،من دیگر نمی‌توانم در کارهایشان مداخله کنم و آنها را بر هم زنم.

هفتم: آنهاصدقه می‌دهند وبه این وسیله،هم گناهانشان آمرزیده می‌شود و هم هفتاد نوع بلا را از خود دور می‌کنند.نبی اکرم(ص) فرمودند:«وقتی انسان دستش را به منظور خارج کردن صدقه،در جیبش فرو می‌برد،هفتاد شیطان دست او را می‌گیرند؛ تا او را منصرف نمایند و نگذارند که او صدقه بدهد».

هشتم:قرآن می‌خوانند و در خانه‌ای که قرآن خوانده می‌شود،دیگر جایی برای من نمی‌ماند؛زیرا در آن خانه ملائک رفت و آمد دارند.

نهم:مرا زیاد لعنت می‌کنند و وقتی مرا لعنت می‌کنند،یک زخم بر بدنم می‌افتد و تا زمانی که همان شخص را به گمراهی نکشانم، آن خوب نمی‌شود.

دهم:وقتی گناهی مرتکب می‌شوند،سریع‌تر توبه می‌کنند و زحمات مرا به هدر می‌دهند.

یازدهم: بعد از عطسه کردن، «الحمدلله»می‌گویند.

حضرت فرمودند: عطسه از طرف خدا و خمیازه از طرف شیطان است. وقتی کسی عطسه کرد،باید الحمدلله بگوید و حق مسلمان بر گردن دیگری است که اگر کسی را دید که عطسه می‌کند،بگوید یرحمکم الله .


کلمات کلیدی:
 
خنده یا گریه
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱  

دختری با ظاهری کاملا ساده ولی نه مذهبی در حال عبور از خیابان بود.

پسری از جمع پسران فشن که دور هم بودند با صدای بلند گفت: سییبییلو

دختر در کمال خونسردی پیش آمد و با کمال آرامش گفت:

وقتی تو زیر ابرو بر می داری من سیبیل می زارم که این جامعه حد اقل یه مرد داشته باشه.

پسران از شرمساری سرخ شده و سر خود را پایین انداختند.

 


کلمات کلیدی: