بعد رفتنت...
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٤  

بعد رفتنت عزیزم                           بس که تنهایی کشیدم

قامتم خمیده از بس                       عشقتو به دوش کشیدم

تو غم بی هم زبونی                      هی می کشتم لحظه هامو

روی برگه های شعرم                   خالی کردم عقده هامو

خاطرت جمع هر جا باشی              توی غربت یک کسی هست

خاطراتت زندگیشه                         اون غریبه خاطرت هست

اون که تو هفت آسمونش                یه ستاره هم نداره

اون که تنها دلخوشیشه                  گل من کسی رو داره

مثله دیگرون نبودم                          سر راهتو نبستم

می دونستم نمیایو                        چشم به جاده ها نشستم

خاطرت جمع تو دل من                     تو حسابت پاک پاکه

این خطای دل من بود                     اون که افتاده به خاکت

تو روزایی که نبودی                        نمی دونی چی کشیدم

صبح تا شب زخم زبون از                هر غریبه ای شنیدم

گل من سرت سلامت                    تو خوش باشی غمم نیست

این همیشه آرزومه                        پس دلیل ماتمم نیست

دیگه از گریه گذشته                       به جنون رسیده کارم

تو که خوشبختی عزیزم                 دیگه غصه ای ندارم

 

آلبوم : Fourteen

شاعر : محسن یگانه

ملودی : محسن یگانه

با صدای : علی لهراسبی

تنظیم : بهروز صفاریان

نام ترک : بعد رفتنت  Track 8


 
چند روز دگر تا محرم
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٤  

***صدها نفر از رقص جنون جا مانده***

***سالار در این قافله تنها مانده ***

***دل ها شده پر درد، مگر علت چیست؟ ***

***چند روز دگر تا به محرم مانده***

*****************************

***ارباب صدای قدمت می آید***

***هنگامه ی شور ماتمت می آید***

***ما در تب ماتم و غمت می سوزیم***

***چند روز دگر محرمت می آید***


 
اس ام اس های مربوط به عید غدیر
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٥  

علی در عرش اعلی بی نظیر است
علی بر آدم و عالم امیر است
به عشق نام مولایم نویسم
چه عیدی بهتر از عید غدیر است
.
.
روز محشر وقت پرسیدن زمن رب جلی
گفت تو غرق گناهی گفتمش یا رب بلی
گفت آتش نمی گیرد چرا جان و تنت
گفتمش چون حک نمودم روی قلبم یا علی
.
.
آنچه خدا ز بندگان طالب است
حب علی ابن ابی طالب است
.
.
آنان که علی را به خدایی دارند
کفرش به کنار عجب خدایی دارند
.
.
نازد به خودش خدا که حیدر دارد
دریای فضائلی مطهر دارد
همپای علی نیاید هرگز و الله
صد بار اگر کعبه ترک بردارد
.
.
شبی در محفلی ذکر علی بود
شنیدم عاشقی مستانه فرمود
اگر دوزخ به زیر پوست داری
نسوزی گر علی را دوست داری
.
.
اگر می پرستی بگو یا علی
اگر مست مستی بگو یا علی
به بالای دست علی که دست نیست
تو که زیر دستی بگو یا علی
.
.
نوشته بر در جنت به خط لم یزلی
علی امام من است و منم غلام علی

عیدتون مبارک


کلمات کلیدی: علی ،امام علی ،عید ،غدیر
 
داستان عشقی - عجیب
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٧  

شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی کند. توضیح اینکه منازل ژاپنی بنابر شرایط محیطی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب کرد ! این میخ چهار سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود !اما براستی چه اتفاقی افتاده بود ؟ که در یک قسمت تاریک آنهم بدون کوچکترین حرکت، یک مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنین موقعیتی زنده مانده !چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است. متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.در این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده ؟همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد ! مرد شدیدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! یک موجود کوچک با عشقی بزرگ !


 
داستان جالب پیرمرد کور
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٧  

 

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنارش قرار داده بود. روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید.

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت . نگاهی به او انداخت فقط چند سکه داخل کلاه بود . او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت . آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار او گذاشت و رفت.

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس است . مرد کور از صدای قدمهایش خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که روی آن چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد : چیز خاص و مهمی نبود من فقط نوشته های شما را به شکل دیگری نوشتم. و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته بود ولی روی تابلوی او خوانده می شد: اکنون بهار است ولی من نمی توانم آن را ببینم!!!!!!!!!!!!!


کلمات کلیدی:
 
جمله ی حکمت آموز مجنون
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٧  
روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرنمازش عبور کرد.
مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی ؟
مجنون با خنده گفت ، من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی ؟

 
عشق یعنی - شاعر سامان
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٦  

 عشق یعنی آب بر آتش زدن

 عشق یعنی چو احسان یا به راه

عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه

 عشق یعنی بیستون کندن به دست

عشق یعنی زاهد اما بت پرست

عشق یعنی همچو من شیدا شدن

 عشق یعنی قطره و دریا شدن

 عشق یعنی یک شقایق غرق خون

عشق یعنی درد و محنت در درون

عشق یعنی یک تبلور یک سرود

عشق یعنی یک فراز و صد فرود

 عشق یعنی مستی و دیوانگی

 عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی در فرازش سوختن

عشق یعنی چشم به راهش دوختن

عشق یعنی جام می را ریختن

عشق یعنی در هوایش زیستن

عشق یعنی  عشق من دنیای من

عشق یعنی هستی ام ... من

.

شاعر: سامان 6/8/1388


کلمات کلیدی:
 
صدای پائیز - شاعر سامان
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٦  

 

صدای پائیز

صدای نم نم بارون میزنه تو گوش جاده

صدای حس غریبی توی حرص و جوش ساده

صدای خش خش برگا زیر پای باد و کوران

صدای سو سوی قلبی توی جنگ ابر و طوفان

صدای خندیدن گل به روی قطره ی بارون

صدای شر شر بارون توی کوچه و خیابون

صدای افتادن سیب روی خنده ی چمن ها

صدای رسیدن گل تو دل دشت و دمن ها

صدای یه برگ زردی که حالا شده یه عاشق

صدای گل بهاری که شده سوار قایق

صدای قشنگ پائیز توی هر کوچه و خونه

صدای لرزون پائیز که داره قصه می خونه

صدای آروم پائیز، شده از یه غصه لبریز

صدای بارون عاشق، صدای عشق غم انگیز

 

شاعر: سامان 26 آبان 1388


کلمات کلیدی: صدای پائیز
 
گفتگو با خدا
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٦  

این متن خیلی قدیمیه ولی به خوندش میرزه:

خواب دیدم با خداوند در ساحل رودخانه ای قدم می زنم.
نا گهان فراز ها و نشیب های صعودم در زندگی،
همچون برق و باد از جلوی دیدگانم عبور کرد.
نیک نگریستم؛
در فرودهای زندگیم،
هر کجا که آسودگی و شادمانی و لذت بود،
دو رد پا بر ماسه ها مشاهده میشد.
اما در فراز های زندگیم،
هر کجا که سختی و درد و رنج بود،
تنها یک رد پا می دیدم.
گفتم: " ای خدا!
قرار بود که تو همواره با من باشی،
اما در هنگام مصیبت و بلا،
آنگاه که سخت به تو محتاجم،
چرا تو با من نیستی؟
رد پایت را نمی بینم؟ "
خداوند لبخندی زد و گفت:
" آن زمان که تنها یک رد پا می بینی؛
زمانی است که من تو را در آغوش خویش حمل می کنم. "
خندیدم و گفتم : " و شاید من تو را در دل خویش! "