بچه های شر
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩  

 دو تا برادره آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن، دیگه هروقت هرجا یک خراب کاریی میشده، ملت میدونستن زیر سر این دوتاست.

خلاصه آخر بابا ننشون شاکی میشن، میرن پیش کشیشِ محل، میگن:‌ تورو خدا یکم این بچه‌های مارو نصیحت کنید،‌ پدر مارو درآوردن.

کشیشه میگه: ‌باشه، ولی من زورم به جفتِ اینا نمیده، باید یکی یکی بیاریدشون.

خلاصه اول داداش کوچیکه رو میارن، کشیشه ازش میپرسه: پسرم، ‌می‌دونی خدا کجاست؟

پسره جوابشو نمی‌ده، همین جور در و دیوار ر و نگاه می‌کنه.

باز یارو می‌پرسه: پسرجان، می‌دونی خدا کجاست؟ دوباره پسره به روش نمیاره.

خلاصه دو سه بار کشیشه همینو می‌پرسه و پسره هم بروش نمیاره،

آخر کشیشه شاکی میشه، داد میزنه: بهت گفتم خدا کجاست؟!

پسره می‌زنه زیر گریه و در میره تو اتاقش، در رو هم پشتش می‌بنده.

داداش بزرگه ازش می‌پرسه: چی شده؟

پسره میگه: بدبخت شدیم! خدا گم شده، همه فکر می‌کنن ما برش داشتیم


کلمات کلیدی: