تنهایی دور از تو
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢  

کار روز و شبم شده آرزوی دیدن تو رو از خدا داشتن. ای آسمان بی پایان زندگی من.

شب که میشه میام توی اتاقم. در اتاق رو می بندم و به دیوار زل می زنم. فقط به با تو بودن فکر می کنم.

وقتی چشمامو می بندم بازم چهره ی وصف ناشدنی تو چلوی روم ظاهر میشه و کاری میکنه که دلم میخواد اصلا دیگه چشمامو باز نکنم.

برق نگاهت سه فاز عقلمو پرونده.

سوز صدای دلنشینت همه ی سلول های بدنم رو مست کرده.

لبخند زیبات مثل بهشت میمونه برام، مثل نوشیدن شراب ناب.

این عشق چه کار ها که نمی کنه. راسته که گفتن بدن انسان مثل ساعت شنیه.

هر چی به دل اضافه بشه از عقل کم میشه.

هر جا مانتو یا شال بنفش می بینم نگاهم قفل میشه.

هر جا که هستم در خیالم دستان تو توی دستمه. بدون تو نمی تونم.

بدون تو دنیا برام جهنمه. یه ثانیش یه عمره که خیال کنم نباشی من حاضرم بمیرم و فقط تو زنده باشی.

توی تمام زندگیم نخواستم که خودم خوشحال بشم، فقط همیشه شادی تو رو خواستم. شادی تو سرور منه.

حالا که این همه از هم دوریم و نمی تونم خورشید نگاهت رو نظاره گر باشم و با اینکه نمی رسه به تو حتی صدای من فقط تو خوشبختی همین بسه برای من.

دوست دارم این صدایی نیست که از زبانم بیرون می آید. این صدایی نیست که از درون سینه ام برخاسته باشد.

این صدای قلبم و فریاد تک تک سلول های بدنم است.

دوستت دارم


کلمات کلیدی: