داستان جالب پیرمرد کور
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٧  

 

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنارش قرار داده بود. روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید.

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت . نگاهی به او انداخت فقط چند سکه داخل کلاه بود . او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت . آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار او گذاشت و رفت.

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس است . مرد کور از صدای قدمهایش خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که روی آن چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد : چیز خاص و مهمی نبود من فقط نوشته های شما را به شکل دیگری نوشتم. و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته بود ولی روی تابلوی او خوانده می شد: اکنون بهار است ولی من نمی توانم آن را ببینم!!!!!!!!!!!!!


کلمات کلیدی: